

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ...؟
تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور ... ؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم ... ؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند ، تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم ... ؟
تا کی باید صدای غم انگیز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود ... ؟
تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد ... ؟
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام ، آرام به پشت کوه ها می رود نگاه کنم
و تاکی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی ، یکی بشمارم تا لحظه دیدار تو فرا رسد ... ؟
خسته ام !
یک خسته ، دلشکسته ، عاشق و بی سر پناه ... !
عاشقم !
یک عاشق دیوانه و سر به هوا ... !
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم ... ؟
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است ... ؟
تا کی باید در سرزمین عُشاق ، سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم ... ؟
تا کی بگویم عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست ... ؟
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه آسمان بنالم و ببارم ... ؟
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید و با چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم ... ؟
آری تاکی حتی نباید صدای مهربان تو را بشنوم و در کنار تو نباشم ... ؟
تا کی عزیزم ! تاکی ... ؟
دلم خیلی تنگه برات عشق من![]()
درسته من موافقم زندگی زیبا نمیشه
تو فال بداقبالیا هیچکی مثه ما نیمیشه
اشکای ما٬هر چه قدم با همدیگه گریه کنیم
اندازه یه گوشه کوچیک دریا نمیشه
هرچی من وتو بشینیم شب تا سحر دعا کنیم
فرقی نمی کنه بازم معجزه پیدا نمیشه

|
اگه خسته شدی از روزگار ازت چیزی نموند به یادگار اگه هوای چشامات ابریه راه دلت زندونیُ اسیریه برات از بی مهری می گم از رفتنُ تنهایـــــی می گم ترانه هام واسه تو عزیز گریه کنُ اشکـــــی بریز بذار دلت پر بگیره گرچه یه جا اسیره وقتی که عشق بــــرات یه سرابه فکر نکن عشق و عاشقی تو کتابه تنها دل خوشیم اینکه با تو همیشه هم صٍدام توی اسمون غمـــهات با تو همیشه هم هوام حیف که امیـــدُ از دست بدی هٍی بگی زمونه چقدر تو بدی
| ||
رفتی و گفتی دیگه پشت سرمو نمی بینم
مگـه مــن عاشق تو نبـــــودم نازنیــــنـم
حالا تــو رو از دور می بینم
بدون تا آخر به پات می شینم
وقـــــت رفتنت گرم هق هق بودم
توی دشت عشقت گل شقایق بودم
زیر بارون بودم که اشکامو ندیدی
دل داده نبودی که حرفامو نفهمیدی
واسه موندنت گذشتم از هر هوسی
کــــه یه وقــــت نشی اسیره قفسی
می خواستم بگم برام مث نفسی
شاید یه روز به منظورم برسی
غروبــــــا بی تو همش بهونه می گیرم
می دونم از بی مهری زمونه می میرم
ولی این...این یادته که نمی ذاره
ابــــرا هم بـی تو دیگه نمی باره
رفتنت بـــرده حـــس عـــاشق شــدن از ســر من
نبودت می آره سردی و سیاهی که نمیشه باور من
گرچه رفت و مرد اون همه احساس
دیـــگه بــــو نـــــداد اون گــــل یاس
ولــــی بـــاز دلم چشم به راهته
چشم من عاشق مهر اون نگاهته
با یــــادت دل مــــن نـفــــس می گیره
با رویای دستات دوباره گریم می گیره
اگه نگاهی به پشـــت سر کنی
نظری به من و دور و بر کنی
می فهمی دوست داشتن چیه!
گل محــــــبت کاشــــتن چیه!
کی میای حـــس کنم شونه هاتو؟
بشینم پاک کنم خیسی گونه هاتو!

وقتی که بارون می زنه تو خیابون
وقتی که تنهام٬درختی تو بیابــــون
تو می تونی منُ به عشقت بسپاری
دوباره تو کویر دلم بارون ببــاری
من هنوزم منتظر عشقت نشستم
آخه یادمه با تو عهدی بســــــتم
ولی تو عهدُ شکستــــــــــــــــــی
واسه همین تنها تو خودم شکستـم
تک درختم توی کویر بــــی برگ
زندگی واسه من شده بــــــی رنگ
پس کجاست روزای خوبُ قشنــگ
روزای رنگین کمونیه از همه رنگ

سلام از سینه بر می خیزد کز او پر سند کلامت چیست گویند عشق ...........
و اگر او را با تمام زیبایی در آمیزند همان براداشت خواهد کرد عشق وفا........
پس سلام ای عشق همیشه جاویدام مادر .......
با رفتن تو اطلس انتظارم پزمرده و گل قاصدک شیمان شد.تو رفتی وما هنوز بی خبرودر مانده ایم در راه........
اما تو لانه عشقت رادرمیان قلبم با تارهای از وجودت محکم ساختی. تو امدی در من وچه لطیف گام برداشتی
.گام تو بر قلبم به لطافت نوازش باد بر گلبرگهای باغ عشق مانند است رفتی چون شهاب رفتی نا خدا ومن در خاک مانده ام
رفتی ولی انچه به یادگار در قلبم نهادی تا ابد باقی است.
حرف آخر: قامت بلندت سرو رابه حسادت می کشاند ولبخند لبت شرمنده ساز شقایق هاست.
گلها هیچ وقت خیانت نمی کنن....
حرف من به تمام نقطه چین هایی... هست که هنوز عبارتی رو جایگزین عشق نکردن....امروز داشتم فکر میکردم ..که ..اگه دنیا به روی لحظات خوش زندگی تشدید میزاشت....چی میشد؟....نمی دونم قصه من با تو از کجا شروع شده...از تنهایی من یا از دلتنگی تو؟ فکرش رو نمی کردم که هوای دیدنت یه روزی دیوانه وار دنبالم بیاد...و دستهای سردم ..دستی رو نوازش کنه که گرماش سوزانتراز دوزخ باشه... روزی که همه چیز و همه کس تو زندگی با من پیمان تنهایی بستند..و راه رهایی به ختم روزگار رسید...تو...از پشت شیشه های غبار گرفته زمستون دلم طلوع کردی...چرا؟ ...چرا؟
یه عاشق ...وقتی از کنار ساحل میگذره... موجها برای بوسیدن جای پاش...تا ابد میان و میرن...تو هم رفتی اما جای پای خاطراتت تا ابد تو مسیر راه چشمهام میمونه....و بارونی ترین روزهای بی تو رو به یادت مرور میکنم....
راستی ...دیشب دوباره بغض خدا ترکید...باز ابرها گریه کردن...شاید برای پرواز پرستوها...یا زخم کهنه شقایق...یا غریبی نیلوفر کنار مرداب...یا.....تنهایی من...
بازم باید رفت و حرف اخر رو گفت...پس دیدارمان کنار همان اقیانوس خیا

حرف آخر: رفتی...منم حسرت زده ترین پاییز شدم....هر جا هستی خدا پناهت...یا حق
به کجا برم که نه دیگه من باشم و نه دست نوشته های رنگ پریده ام؟؟
خدایا دل خسته ام رو امشب زیر نورمهتاب به تو میسپارم چرا که تو میدونی تنهایی ام از تمام ستاره هایت غریب تر است.... و تو میدونی اشکهام ازهمه قطره های آسمانیت دلتنگ تر است...الهی ..امشب دستان پرازگناهم رو به سوی تو میگیرم ..تا حجم خالی ازعاطفه اش رو با مهر خداییت پر کنی....کاش میدونستی چقدربهت نیازدارم تا برای اومدنت بارون روبهونه نمی کردی ای رنگین کمان من...

حرف آخر:وآنگاه خداوند به احترام مرگ ...چشمان زندگی منو سیاه پوش کرد....یا حق
نمي داني چه سخت است در ميان انبوهي از ادمكان چوبي بايستي و نبودنت را فرياد زني...
مدتهاست به دنبال سكوت گم شده ام اسمان وزمين را بهم مي بافم...ولي دريغ از يك جرعه...
نمي دانم چشمانم انتظار چه كسي را مي كشد؟ مگر كسي مي ايد؟
حتي نمي دانم براي چه كسي كلماتم را بيدار نگاه داشته ام. خود را گم كرده ام...
به دنبال كدام روزنه هستم؟ چه مي خواهم؟ چه مي گويم؟
كدامين جاده افكار پراكنده ام را به انتها مي رساند؟ پاهايم دگر رمق لمس كردن ندارند.
دستهايم را نمي خوانم. اصلا با كلمات بي گانه ام. حالا اگر جمله اي هم داشتم كجا مي نگاشتمش؟
كا غذهايم مچاله شده اند و قلمهايم خميده... تكهاي وجودم را لابه لاي پيچكها دفن كرده ام...
و فريادشان را در كشاكش بودن و نبودن حبس كرده ام...
تك تك سلولهاي بدنم محتاج تولدي دوباره اند...
حرف آخر: راستي كاش كسي تنهايي بي نورمان را چراغاني مي كرد...كاش!!
چه تلخ بود کشیده شدن ناخن رو تخته سیاه زندگی....
تا حالا گریه آینه رو دیدی؟ تا حالا بغض ماه رو دیدی؟ چشمهای غمگین خورشید رو دیدی؟ تنهایی قاب عکس رو دیدی؟ قلب منجمد شده یه ستاره رو دیدی؟ حسرت یه پرنده اسیر رو دیدی؟ نگاه پر معنای یه عروسک رو دیدی؟ تا حالا شده پشت به کسی کنی ...که اشکهات رو نبینه...و بهش بخندی و.. وانمود کنی که دوستش نداری ...تا اونم با عشقش خوش باشه؟ نه...ندیدی...وقتی رفتی بهار بود...تابستون هم که نیومدی...دلم با پاییزهم کنار اومد....زمستون هم اگه نیایی دلم پاییزی میمونه....توروبه دل پاییزی ام سوگند فصل ها رو به هم نریز....
حرف آخر: خدایا...هوای بیرون سرده...بزار توخونه دلت بمونم....یا حق
ثانیه ها چه درد ناک میگذرند....
گاهی دلم میخواد اونقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشن ...تا بتونم تمام گمشده هام رو پیدا کنم...و گاهی اونقدر زندگی تیره و تار میشه که آرزو میکنم کاش زمین منو تو گرمای خودش جا بده....کاش میشد...با مداد رنگی به آفرینش رنگی زد و لحظات رو تغییری داد...دلم اونقدر تنگه که فکر میکنم باغها سنگ شدن ...و سنگها مثل حرفهای تلخ روح رو آزار میدن.....شیشه ها همه سیاه هستن....و آسمون به زمین افتاده.....و دیگه هیچ بهونه ای برای نوشتن از روی دلتنگی وجود نداره....افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد از روزهای سنگی....راستی میدونی...من ساعتم رو با نگاهت تنظیم میکنم...؟...و روی شاخه های چشمهات تاب می بندم؟....خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهیهای یاد تو جدا نشه...کاش دیوار لبخندت رو برای من سد نکنی...بعضی وقتها اونقدر شادم که همه چیز و همه کس رو به شکل گل میبینم ...و بعضی وقتها اونقدر غمگین که حتی شقایقهایی رو که رو ایوان زندگی ام نشسته ان رو نمی بینم ...کاش سقف زندگی ام اونقدر پایین نمی اومد ...تا برای زیستن مرگ رو پله صعود نمی دیدم....تو دفتر خاطراتم ...تا اومدم نگاهت رو ترسیم کنم ...دفترم ورق خورد...و به آخر رسیدم....تو بگو...سهم من از بودن چیه ؟؟...

حرف آخر:قسم میخورم به زمین...که تعفن انسان رو تحمل میکنه.....یا حق
زندگي قافيه شعر من است
شعر من وصف دلارايي توست
در ازل شايد اين
سرنوشت من بود ...
مي سرايم به اميدي که تو خواني ، ور نه
آخرين مصرع من قافيه اش مُردن بود ...
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
سلام خسته مهربانم ...
با تو ام ، آري باتو !
با تو که ميدانم داغ چشمانت براي هميشه بر دلم خواهد ماند
تو که لبخند مهربانت يک لحظه نگاه خسته ام را رها نميکند
اين روزها مانند برگي خشکيده روي زمين ، لگدهاي عابران را با تمام وجود حس ميکنم
کاش باران مي باريد
افسوس که آسمان نيز بخيل است اين روزها ...
حتي قطره اي نمي بارد تا با آن اشکهايم را پنهان کنم
من نيز چون تو خسته ام
اما نميدانم از که و از چه !
دلم نوازش ميخواهد
اما مدتي ست گرماي دستان مهربانت دلم را آرامش نداده
دلم اين روزها در پي فريادي ست بلند تا شايد از نا گفته ها آزاد گردد
اما افسوس که گنگ است و ...
مهربان
نگاهم کن !
گرچه چشمانم در مقابل نگاهت هميشه باراني بود ...
گرچه نگاهت هيچگاه با چشمان خسته ام به گفتگو ننشست !
يادَش بخير !
گاهي چشمان بي پناهم آنقدر دلتنگ نگاهت ميشد که ناله هاي دل هميشه شاکي ام را نشنيده مي گرفت !
اکنون من اينجا ، ميان اينهمه نگاه گناه آلود ، هنوز قدمهاي رفته ات را مي شمارم !

هر بار که دلم می گرفت
می رفتم به پنجره ی حیاطمون
درد دلم رو می گفتم
اما
این بار اون
از من دلتنگ تر بود

يادش بخير شبهايي كه ماه آروم چشماشو مي بست و 
موهاي نقره اي رنگش رو شونه ميزد ...
بعد اونا رو يه تكون ميداد و يه گرد نقره اي رنگ روي زمين مي پاشيد ...
يادش بخير شبهايي كه ستاره ها همه دور ماه حلقه مي زدن و 
به لالاييش گوش مي كردن ...
من لالايي ماه رو مي شنيدم . 
صداي خنده هاشو وقتي كه با ستاره ها بازي مي كرد ...
صداي گريه هاشو وقتي از غم دوري خورشيد غصه مي خورد ...
يادش بخير يه ستاره بود از همه پر نورتر ... 
از همه قشنگ تر ... از همه مهربون تر ...
هميشه از اون بالا بهم نگاه مي كرد ...
يه لبخند قشنگ روي لباش بود ... 
هرشب واسه ديدنش كنار پنجره مي نشستم و
منتظر بودم تا شب از راه برسه و ستاره م پيداش بشه
تا ماه چشماشو مي بست ، ستاره كوچولوي من هم پيداش ميشد و 
با نور قشنگش يه تلنگر كوچيك به چشماي خواب آلودم ميزد و بيدارم مي كرد ...
بعد اشكامو پاك ميكرد و گونه هامو نوازش ميداد ...
من ستاره م رو دوست داشتم . اما افسوس كه اون ستاره فقط واسه من نبود ...
ميدونستم شبها هزار تا دلتنگ منتظر اون نشستن كنار پنجره . 
ميدونستم اون ستاره هيچوقت نمي تونه دستاي سردمو بگيره و ببره پيش خودش
ميدونستم نمي تونه شبها بياد كنارم بشينه ...
ديگه باورم شده بود كه ستاره ي مهربون ، اون بالا بالاهاست و 
من اين پايين پايين ها ...
اونم مثل من ، كنار اون لبخند قشنگش يه غصه ي كمرنگ توي چشماش داشت ...
اونم مثل من ، هميشه يه قطره اشك نقره اي روي گونه هاي برفيش بود ...
كاش مي تونستم اونو توي دستاي كوچيك و سردم بگيرم و 
بگم كه هنوزم دوسش دارم ...
كاش مي دونست اين بغض كهنه هرشب چي به سر دل كوچيكم مياره ...
لعنت به فاصله ها ...
لعنت به اين زندگي كه هميشه با آرزوهاي رنگي من مي جنگه ...
![]()
![]()
![]()
![]()
اي سياه پر ِ كوچك
چه ميخواهي اينجا؟
ميان سپيدي اين برف سنگين چه مي جويي با پرهاي سياه؟
اي كوچك غمگين ، بگذار ببينم
آري ، چشمانت سياه است چون چشمان من !
و بختت نيز چون بخت من ...
اي سياه پر كوچك
بخوان برايم ...
گرچه آوازت را شوم مي خوانند ...
گرچه سنگت مي زنند كودكان ، به جرم آنكه دمي بر شانه ي آدم برفي شان آرام گرفتي ...
...
بگذار بشنوم !
قلب كوچكت چه نوايي دارد !
و چشمان براقت چه ناگفته ها ...
اي سياه پر كوچك
نگاه كن
كبوتران سفيد بخت چگونه به ما مي نگرند
نگاه كن ، چگونه بالهاي سفيدشان را باز و بسته مي كنند
ببين باد چگونه پرهاي سفيدشان را نوازش ميدهد
پروانه ها را بنگر
ببين چگونه به بالهاي رنگارنگشان مي بالند !
سياه كوچك من
غمگين نباش
پرهاي نرم و سياهت هميشه يكرنگ اند
كاش دنيا مي فهميد سياهي رنگ آرامش است ...


من نمی خـوام فـکـر کـنـی کـه عـاشقیم یه حرفه
یه کــم اگــه نبــاشی آب مـی شه مثـل بـــرفـه
دلـم می خواد بـدونـی دلـم مـث یـه دریـاس
به وسعت نگاهت٫عمیق وخیس وژرفه
میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی
من نمـی خـوام بگم کـه چشات خـود ستـارس
چشـات اگـه نبــاشه ستــاره بی اشـارست
من نمیخوام رو کاغذ فقط نوشته باشم
دیـدن روی مـاهت تولـد دوبارس
میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی
من نمی خوام بگــم کــه صد بــار واسـه تـو مـردم
قــــدِّ تمـــوم دنیـــــا عـــاشق و دلــسپــــردم
میخوام خودت حس کنی٫بدون طعم حرفت
چقد توقحطی نور٫ لحظه هاروشمردم
میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی
من نمـی خــوام بهـــار شـه ٫ من عــاشق پــائیـزم
پـائیزمیشه عاشق تر واسه تـو اشک میریـزم
من نمـی خــوام عــاشقیــم مثل بقیـه بـاشه
فقط بگم فدات شم ٫ فقط بگم عـزیزم
میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی
من نمی خـوام داشتـنـت ٫ واســه مـن آسون بشــه
نعمت بــا تــو بــودن ٫ اینجــا فـراوون بشــه
من نمی خوام با خودت بگی که نه محاله
کیوان عاشق من٫ شبیه مجنون بشه
میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی
من نمـی خــوام بـگـــم کـــه ببـــاری بـــارون میــــاد
بــه خــاطـــرتــــو چشـم گــلای رز خــــون میـــاد
من نمیخـوام فکــر کـنـی حـرفــای عــاشقـونــم
همین جورآسون میره همین جورآسون میاد
میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی
رفتی و گفتی دیگه پشت سرمو نمی بینم
مگـه مــن عاشق تو نبـــــودم نازنیــــنـم
حالا تــو رو از دور می بینم
بدون تا آخر به پات می شینم
وقـــــت رفتنت گرم هق هق بودم
توی دشت عشقت گل شقایق بودم
زیر بارون بودم که اشکامو ندیدی
دل داده نبودی که حرفامو نفهمیدی
واسه موندنت گذشتم از هر هوسی
کــــه یه وقــــت نشی اسیره قفسی
می خواستم بگم برام مث نفسی
شاید یه روز به منظورم برسی
غروبــــــا بی تو همش بهونه می گیرم
می دونم از بی مهری زمونه می میرم
ولی این...این یادته که نمی ذاره
ابــــرا هم بـی تو دیگه نمی باره
رفتنت بـــرده حـــس عـــاشق شــدن از ســر من
نبودت می آره سردی و سیاهی که نمیشه باور من
گرچه رفت و مرد اون همه احساس
دیـــگه بــــو نـــــداد اون گــــل یاس
ولــــی بـــاز دلم چشم به راهته
چشم من عاشق مهر اون نگاهته
با یــــادت دل مــــن نـفــــس می گیره
با رویای دستات دوباره گریم می گیره
اگه نگاهی به پشـــت سر کنی
نظری به من و دور و بر کنی
می فهمی دوست داشتن چیه!
گل محــــــبت کاشــــتن چیه!
کی میای حـــس کنم شونه هاتو؟
بشینم پاک کنم خیسی گونه هاتو!

در تلخ ترین سکوت تو٬فریادی از جنس عشق زدم
برای لبهای خشکم٬قطره ای از باران چشمهایت را طلب زدم
بهار دلم را خشک کردی٬دل همچو کویر خشکی ترک برداشت
همسفر نشدن تو٬رد پای تنهایی و اشک بر دلم گذاشت
برای دستان سردم٬تابستان گرم وجودت را خواستم
با همراه نشدن تو٬باز از نو به غم غربت غروب دل باختم


همه چیز تو رو یادم میاره
پس کی عشقت بر من می باره؟
این همه انتظار خستم کرده
دستام هم مثل اشکام سرده سرده
جونی نیست برای موندن و ساختن
دیگه وقتی نیست برای خوندن و دل باختن
باید بگم که عشقت فراموش شد
شعله عشقت هم خاموش شد
خاطراتت هم بالاخره ترک آغوش شد
یه روزی می خواستم تو این بازی من ببازم
روزهامو با امید گرمی دستای تو بسازم
ولی الان که پایان اغازم
در خلوت من نگاه سبزت جاریست
این قسمت بی تو بودنم اجباریست
افسوس که نمیشود کنارت باشم
بی تو هرثانیه ولحظه ی من تکراریست

فردا شاید بمانم
شاید ،
_ اما نگاهی دگر ،عشقی دگر و شایدم دردی دگر _
به دور دست ها خواهم رفت
آشنا ، آنچه که دیگران نمی دانند :
می آیم ، همچون کرمی در گلوی تو
می آیم ، تا دردها یت را بر انگیزم
می مانم، تا در نگاه تو ذوب شوم
می آیم ، از کهکشان تا جاودان در کنار ستاره ها
می مانم، برای جنگیدن
_و تو حیوانی سخت و ناتوان ، به ستیز با من خواهی آمد
و من لبخند زنان سرنوشت را زیر پیراهنم پنهان خواهم کرد



بچه ها شوخی شوخی سنگ میزنند
وگنجشکها جدی جدی می میرند
آدمهاشوخی شوخی زخم می زنند
و قلبها جدی جدی می شکنند
تو شوخی شوخی لبخند می زنی
و من جدی جدی عاشق می شوم
گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم و آتشين بود گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
گنه كردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
برروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش![]()
در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه ای
طوفانی ام را حس نکرد آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد

وصيت عشق
تاچند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ،تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد
وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را
صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود
من سرطان دارم ، سرطان عشق
دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو![]()

عشق دو دستی تقدیم نمی شود پس برای انکه بدستش آوری کوشش کن
عشق به هر چیزی شیرین است عشق به بودن و یا عاشق به خدا بودن از همه شیرین تر است
عشق غالبا یک نو عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.
اشک و لبخند
چشمای مغرورش هيچوقت از يادم نميره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ...
وقتی موهاي طلاييشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زير موهاش بگيرم
مبادا که يه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش هميشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حياط . مثل يه غنچه ...
وقتی می خنديد و دندونای سفيدش بيرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع ميشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
ديوونم کرده بود .
اونم ديوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خنديد . می خنديد و...
منم اشک تو چشام جمع ميشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش يه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو ميبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود يعنی خيلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگيرم .
من دلم نميومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل يه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده ...
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خنديد و گوشمو ليس می زد .
موقعی سرشو می ذاشت رو سينمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش ميکردم .
عطر موهاش هيچوقت از يادم نميره .
شبای زمستون آغوشش از هر جايی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکيد٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اينجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا يک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون هميشه طولانی بود .
تموم زندگيمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
هميشه بعد از اينکه کلی برام ميرقصيد و خسته می شد ٫
ميومد و روی پام ميشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : ميدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : ميگه لاو لاو ٫ لاو لاو ...
بعد می خنديد . می خنديد ....
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی جلوم واميستاد ٫ صدای قلبمو می شنيدم .
با شيطنت نگام می کرد .
پستی و بلندي های بدنش بی نظير بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزديکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قايم می شد ٫ جيغ می زد ٫ می پريد ٫ می خنديد ...
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد يهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حاليم می کرد .
ديوونه ديوونه ...
چشاشو می بست و لباشو مياورد جلو .
لباش هميشه شيرين بود .
مثل عسل ...
نمی خواستم اين فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هيچ چيزبرام مهم نبود .
فقط اون ...
من می دونستم (( اون )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شاديشو ازش بگيرم .
تا اينکه بلاخره بعد از يکسال سرطان علايم خودشو نشون داد .
اون پژمرد .
هيچکس حال منو نمی فهميد .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ريختم .
يه روز صبح از خواب بيدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سينه اش فشار دادم .
هيچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا ...
اون مرده بود .
من هیچی نفهميدم .
ولو شدم رو زمين .
هيچی نفهميدم .
هيچکس نمی فهمه من چی ميگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پيچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم ديوونه ام.

چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند
حرفي براي هم نداشتيم
زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
سكوت را ترجيح دادم
تا قلبهايمان درد و دل كنند
چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد![]()
عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
چه عاشقانه بود ديروزم...
چه تاريکست امروزم...
به آتش مي کشم خود را
اگر فردا چنين باشد...
خداوند به انسانها یک هدیه داد و آن هنر عشق و به طور خلاصه موسیقی بود.....
آری موسیقی متولد شد و درون قلب عاشقان برای ابزار عشق به معشوق به دنیا آمد.
اکنون هنر در قلب آدمیان می باشد و سر انگشتان آنها وسیله ابزار احساساتشان می باشد.
من میخوام موسیقی را در دل آدمیان جاودان کنم.........
تمام حرف من این است که در یک جمله بگویم که هیچ وقت موسیقی نمیرد.......
منتظر نوشته های بعدی من باشید ....متشکرم...![]()
![]()
هیچ چیز ندارم
از یک راه خیلی دور می آیم از راهی که قبل از من زیاد قربانی داشته
توشه سفرم فقط صداقت است و یک دل پاک
یادش به خیر اون روزها که ستاره ها به آدمها هر شب چشمک می زدند.
عشق فقط یه حرف ساده نبود.نگاه ها خالی از کینه بود.
یادمه اون روزها فرش زیر پاهامون نبود یه نمد پاره بود.
یادمه قلبهامون سیاه نبود.
به قول سهراب تکه نانی داشتیم.
الان هم همان تکه نان را داریم ولی باید صد جا قایمش کنیم تا نکند کس دیگری با این نان سیر شود
افسوس که عجب زمانی بود.اشکهای من رو دستهای یک آشنا پاک می کرد. دستهایی که به سفیدی
قلب فرشتگان بود.
به کدامین سو پیش می رویم..
افسوس که دیگر هیچ دست آشنایی نیست........
الهی.......
الهی به زیبایی سادگی !
به والایی اوج افتادگی !
رهایم مکن جز به بند غمت
اسیرم مکن جز به آزادگی !
چند خط زندگی.................
- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن ....دا می کنم .
- هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود .
- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
- دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد .
- هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران .
- به آن چه که گذشت غم نخور به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی .
- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که اتظارش را نداری .
- شاید خدا خواسته است که ابتدا افراد نامناسب بسیاری را بشناسی و سپس شخص مناسبی را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی .


دل من دیر زمانیست که می پندارد:
دوستی نیز گلی است.... مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هایی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس!
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق٬ گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد
رنج می باید برد....
دوست می باید داشت!
آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرد
اين اولين باري بود که اونو مي ديد
آخه بچه ها تازه ديشب ساخته بودنش
اون قدر اون جا موند و به خورشيد نگاه کرد
تا يواش يواش آب شد و ديگه هيچي ازش نموند
ولي هيچوقت ,هيچ کس نفهميد که آدم برفي از گرماي آفتاب آب نشد,بلکه از شرم وجود خودش آب شد
از شرم اينکه خورشيد بدون هيچ توقعي
با تمام وجود با تمام عشقش به اون تابيده
ولي آدم برفي هيچ کاري نمي تونست در برابر عشقه پاکه اون انجام بده
حالا منو تو که هر روز خورشيدو هزاران آدم مثل خورشيدو کنارمون داريم و از لطف هاشونم خبر داريم
چرااااااااااااااااا قدر اين روزا رو نمي دونيم!؟؟؟

عزیز من !
به یادم هست که روزی ، مصرانه به تو می گفتم " ما هرگز خسته نخواهیم شد ...هرگز..."اما مدتی است پی فرصتی می گردم شیرین تا به تو بگویم : ما نیز خسته می شویم
و خسته شدن حق ماست
. این که خسته می شویم و از نفس می افتیم و در زانو هایمان دردی حس می کنیم ، مساله یی نیست
، مساله این است که بتوانیم زیر درختی کنار جوی ایی ، روی تخته سنگی ، در کنار هم بشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم . خسته نشدن ، خلاف طبیعت است همچنان که خسته ماندن .
دیگر نمی گویم که " ما ، تا زنده ایم خسته نخواهیم شد " . بله می گویم ما هرگز خسته نخواهیم ماند
. انسان ، در این راه دراز ، با این کوله بار سنگین ، حق است که گهگاه ، در اعصاب و عضلات خود احساس کوفتگی کند . عیبی نیست
. مهم این است که بتواند جایی برای نشستن ، سفره گستردن ، سر بر بالش محبت نهادن ، به تحلیل درد و خستگی پرداختن ، انتخاب کند و بعد زنده تر از پیش ، تازه نفس و سرشار ، حرکت کند .
عظمت ، در یکنواختی حرکت نیست ، در تداوم حرکت است ، در باقی ماندن میل به حرکت ، در ایمان به حرکت ، و بازگشت به حرکت .
کلام شیرین
سکوت حسود پر از هیاهوست.
هرکه امیدش بیش ، عمرش بیشتر !
حسود مرا می ستاید ، بی انکه خود بداند .
لاک پشت بهتر از خرگوش راه را می شناسد .
چه بسا کسی را که با او خندیده ای ، فراموش کنی اما انرا که به همراه او گریسته ای ، هيچ گاه از یاد نخواهی برد .
خدایا ! من دشمنی ندارم ، اما اگر قرار است دشمنی داشته باشم توانش را با توان من برابر گردان تا چیرگی تنها ار ان حق باشد .
توی آسمون پیچید
توی یک روز سبز بهاری که زمین پوشیده از تراوت و نو شدن شکوفه های بهاری
برروی درختان بود وعطرخوش تازه شدن درمیان موجودات زمین به مشام میرسد پسری
از جنس آفتاب پا به این زمین مقدس خدا گذاشت
صدای نوزاد کوچولویی
از توی یک بیمارستان بزرگ توی آسمون پیچید
یک پسر کاکل زری که همون اول اسمشو گذاشتن مسعود جون خیلی مبارک بود تولدش...
این پسره خیلی شیطون بود از همون بچگی همه از شیطون بودنش شکایت می کردن ولی در
عین حال خیلی هم خجالتی بود
مسعود قصه ما بزرگ شد اون استعدادعجیبی توی درساش داشت واسه خودش اختراع
می کرد کشف می کرد خیلی بازیگوش بود حتی به کرمهای باغچشون هم رحم نمی کرد و
اونها هم آزمایش روشون می کرد
بزرگتر که شد از مامانش سوال کرد معنی عشق چیه ؟ مامانش گفت خودت بزرگتر که شدی می
فهمی
اون خیلی سعی کرد بفهمه عشق چیه اما نتونست تا زمانی که ……….
بعد از اون عشق نفرتی که فقط رنگ عشق داشت دیگه هیچکس نبود که روز میلادشو بهش تبریک بگه
هر سال می گذره و هنوز هیچ کس نیست که بهت بگه مسعود جان 21 اردیبهشت روز تولدت مبارک
راستی
تولدم مبارک![]()
یک پسر کاکل زری که همون اول اسمشو گذاشتن مسعود جون خیلی مبارک بود تولدش...
این پسره خیلی شیطون بود از همون بچگی همه از شیطون بودنش شکایت می کردن ولی در
عین حال خیلی هم خجالتی بود
مسعود قصه ما بزرگ شد اون استعدادعجیبی توی درساش داشت واسه خودش اختراع
می کرد کشف می کرد خیلی بازیگوش بود حتی به کرمهای باغچشون هم رحم نمی کرد و
اونها هم آزمایش روشون می کرد
بزرگتر که شد از مامانش سوال کرد معنی عشق چیه ؟ مامانش گفت خودت بزرگتر که شدی می
فهمی
اون خیلی سعی کرد بفهمه عشق چیه اما نتونست تا زمانی که ……….
بعد از اون عشق نفرتی که فقط رنگ عشق داشت دیگه هیچکس نبود که روز میلادشو بهش تبریک بگه
هر سال می گذره و هنوز هیچ کس نیست که بهت بگه مسعود جان 21 آذر روز تولدت مبارک
راستی
تولدم مبارک![]()



















